من بی تو دمی قرار نتوانم کرد

من بی تو دمی قرار نتوانم کرد

من بی تو دمی قرار نتوانم کرد

با عرض سلام و وقت بخیر خدمت شما همراهان گرامی سایت مولیزی.در ادامه با ما همراه باشید تا این رباعی زیبا را از ابوسعید ابوالخیر بنام من بی تو دمی قرار نتوانم کرد را تقدیم تان کنم.

با سپاس از این که با ما همراه  خواهید بود.

شعر من بی تو دمی قرار نتوانم کرد

رباعی شماره 211

من بی تو دمی قرار نتوانم کرد

رباعی:

من بی تو دمی قرار نتوانم کرد

احسان ترا شمار نتوانم کرد

*****

گر بر تن من زفان* شود هر مویی

یک شکر تو از هزار نتوانم کرد

*****

*زفان: زفان نام ماضی و قدیمی زبان است.

 داستان من بی تو دمی قرارنتوانم کرد

روایت داستانی از فانی مطلق،باقی برحق،محبوب الهی،معشوق نامتناهی،آن نازنین مملکت،آن بستان معرفت،عرش فلک سیر قطب عالم،حضرت شیخنا الاعظم ابوسعید ابوالخیر(قدّس الله سره).

نقلست که شیخ گفت:آن وقت که قرآن می آموختم،پدرم مرا به نماز آدینه برد.در راه شیخ ابوالقاسم گرگانی که از مشایخ کبار بود پیش امد،پدرم را گفت که:”ما از دنیا نمی توانستیم رفت که ولایت خالی می دیدیم و درویشان ضایع می ماندند.اکنون این فرزند را دیدم ایمن گشتم که عالم را از این کودک نصیب خواهد بود”پس گفت:”چون از نماز بیرون آیی،این فرزند را پیش من آور بعد از نماز.”پدر مرا به نزدیک شیخ برد.بنشستم.طاقی در صومعه ی او بود نیک بلند.پدر مرا گفت:”ابوسعید را بر کتف گیر تا قرص را فرود آرد که بر آن طاقست.”پدر مرا درگرفت پس دست بر آن طاق کردم و آن قرص را فرود آوردم.قرص جوین بود گرم چنانکه دست مرا از گرمی آن خبر بود.

بیشتر بخوان بیشتر بدان  دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس

شیخ دونیم کرد.نیمه ای به من داد گفت بخور.نیمه ی او بخورد.پدر مرا هیچ نداد.ابوالقاسم چون آن قرص بستد،چشم پر آب کرد.پدرم گفت:”چونست که از آن مرا هیچ نصیب نکردی تا مرا نیز تبرکی بودی؟”ابوالقاسم گفت:”سی سال است تا این قرص بر آن طاقست و با ما وعده کرده بودند که این قرص در دست هر کس که گرم خواهد شد این حدیث بر وی ظاهر خواهد بودن.اکنون ترا بشارت باد که این کس پسر تو خواهد بود.”پس گفت:”این دو سه کلمه ی ما یاددار((لَئِن تَرُدَّ هِمَّتَکَ مَعَ اللهِ طَرفَةَ عینٍ خَیرٌ لَکَ مِمّا طَلَعَت عَلَیهِ الشَّمسُ)).یعنی اگر یک طرفة العین همت با حق داری تو را بهتر از آنکه روی زمین مملکت تو باشد.”ویک بار دیگر شیخ مرا گفت:”ای پسر خواهی که سخن خدای گویی؟”گفتم خواهم.گفت:در خلوت این می گوی شعر:

من بی تو دمی قرار نتوانم کرد

احسان ترا شمار نتوانم کرد

*****

گر بر تن من زفان شود هر مویی

یک شکر تو از هزار نتوانم کرد

*****

همه روز این بیت می گفتم تا به برکت این بیت در کودکی،راه حق بر من گشاده شد.

 

من بی تو دمی قرار نتوانم کردابوسعید ابوالخیر

ابوسعید فضل‌الله بن احمد بن محمد بن ابراهیم میهنی (ابوسعید فضل‌الله بن ابوالخیر احمد) مشهور به شیخ ابوسعید ابوالخیر (۳۵۷ – ۴۴۰ قمری) عارف و شاعر نامدار ایرانی‌تبار قرن چهارم و پنجم است. ابوسعید ابوالخیر در میان عارفان مقامی بسیار برجسته و ویژه‌ای دارد و نام او با عرفان و شعر آمیختگی عمیقی یافته‌است. چندان که در بخش مهمی از شعر پارسی چهره او در کنار مولوی و خیام قرار می‌گیرد، بی‌آنکه خود شعر چندانی سروده باشد. در تاریخ اندیشه‌های عرفانی‌اش در بالاترین سطح اندیشمندان این گُسترهٔ پهناور در کنار حلاج، بایزید بسطامی و ابوالحسن خرقانی به‌شمار می‌رود. همان کسانی که سهروردی آن‌ها را ادامه دهندگان فلسفه باستان و ادامه حکمت خسروانی می‌خواند. از دوران کودکی نبوغ و استعداد او بر افراد آگاه پنهان نبوده‌است.

بیشتر بخوان بیشتر بدان  آمده ام که سر نهم عشق ترابه سر برم

منبع: ویکی پدیا

 

سپاس از اینکه تا آخر پست همراه ما بودید.

با تشکر مولیزی.

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.