من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو

سلامی گرم تقدیم به شما همراهان گرامی سایت مولیزی.در ادامه با ما همراه باشید تا یک غزل دیگر ازمولانا را تقدیم تان کنم.

ممنون که تا آخر پست با ما همراه خواهید بود.

شعر من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو

این غزل در دیوان شمس مولانا واقع شده است.

شماره غزل: 2219

شعر:

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو

پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو

********

سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو

ور از این بی‌خبری رنج مبر هیچ مگو

********

دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت

آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو

********

گفتم ای عشق من از چیز دگر می‌ترسم

گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو

********

من به گوش تو سخن‌های نهان خواهم گفت

سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

********

قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد

در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو

********

گفتم ای دل چه مه‌ست این دل اشارت می‌کرد

که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو

********

گفتم این روی فرشته‌ست عجب یا بشر است

گفت این غیر فرشته‌ست و بشر هیچ مگو

********

گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد

گفت می‌باش چنین زیر و زبر هیچ مگو

********

ای نشسته تو در این خانه پرنقش و خیال

خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو

********

گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست؟

گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو

********

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو معنی و تفسیر

بیت1: در حضور من فقط از معشوق بگو یا دم فروبند! شمع و شکر یعنی نور و شیرینی (مولوی خواهان روشنی و شادکامی است، دوست ندارد غیر از اینها چیز دیگری بشنود.)

بیشتر بخوان بیشتر بدان  گفتا من آن ترنجم کاندر جهان نگنجم

بیت2: از سختی ها سخن مگو و تنها از شیرینی گنج رسیدن و کامیابی حرف بزن. اگر هم از کامیابی (گنج) خبر نداری و با آن بیگانه ای، مشکلی نیست. ولی غم مخور  و  حرف نزن. اگر اهل شادی نیستی، لااقل غمگین هم مباش و از غم حرف مزن.

بیت3: اینجا دیوانه به منظور دیوانه ی ظاهری نیست. بلکه مراد نهاد مستی و طلب معشوق است که سالک از شدت بی قراری و بی تابی احساس جنون می کند. وقتی به این مرحله رسیدم، معشوق من خود را نمایاند و گفت بی قراری کافی است، آمدم. حالا آرام بگیر.

بیت4: چیز دگر را به «غیر» معنا کرده اند. یعنی من از اغیار دلواپسم. البته می توان چیز دگر را به دوری و فراق (چیزی ورای حضور دلبر) ترجمه کرد. اما واقعیت آن است که همان مفهوم اول نزدیک تر است. چرا که در مصرع دوم معشوق می گوید وقتی من هستم غیر معنایی ندارد. همه چیز منم. یعنی مولانا هراسش از غیر بوده (شاید اینکه فریفته شود به آنچه غیر معشوق است مثلاً دنیا) ولی معشوق می فرماید وقتی من باشم همه چیز فانی است و تنها مرا می بینی.

بیت5: اینجا معشوق (شاید شمس) می گوید که من اسراری را بر تو فاش خواهم کرد. اما تو باید به گونه ای با من همراه شوی که بیگانگان را خبر نرسد. می گوید سر بجنبان و جز با سر حرف نزن. یعنی  آنقدر پنهانی و سِرّی که جلب توجه نکنی و نامحرمی متوجه نشود اینجا چه خبر است.

بیت6: اینجا می توان ماه را «رویت ماه  درون» ترجمه کرد. چرا که در راه کشف و شهود در «دل» ماهی را پیدا کردم. احتمالاً منظور همین است که در طی طریقت به یکی از مقامات رسیدم که جلوه ای از حق را در درونم یافتم و به آن رسیدم. بعد خوشحال از این کشف و وصل می گوید که چقدر سیر در باطن لطیف  است. چرا که انسان را به خدای درونی خودش می رساند.

بیشتر بخوان بیشتر بدان  گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق

بیت7: مولانا از سالک و یا مرشد و یا عشق (شاید شمس) می پرسد این چه ماهی است؟ این چه نوری است که پیدا کرده ام. ولی مرشد می گوید که به آن فکر نکن و از آن بگذر. نه این که مولانا در حد آن نباشد؛ بلکه ذهن و فکر و به بیان امروزی خودآگاه مولانا نمی تواند آن را درک کند. پس باید از آن بگذرد و درک آن را به دل (ناخودآگاه) خود بسپارد.

بیت8: ماهرویی که مولانا دیده در ذهنش گنجایش  نداشته و برایش غیر قابل هضم بوده. پس می پرسد آیا این فرشته است یا انسان؟ اما معشوق پاسخ می دهد این چیز دیگری است. این خیلی بزرگتر از این حرف هاست. شاید مولانا جلوه ای از جلوه های الوهیت را دیده باشد که اینقدر برایش غیر قابل وصف است.

بیت9: از مرشد یا معشوق می خواهد به او بگوید که چیست وگرنه از شدت تحیر و تعجب دیوانه می شود. زیر و رو می شود. اما مخاطب او اصلاً اهمیت نمی دهد و می گوید هر طوری می خواهی باش، اما حرف نزن چون این چیزی که تو می بینی در سخن نمی گنجد و برایت قابل فهم نیست. «نه اندازه ی توست»

بیت10: به اینجا که می رسند مرشد به او می گوید: “حالا که مقدار هر چند اندکی از عظمت دنیای واقعی را دیدی، از این دنیای فانی و مجازی دل بکن و آن را رها کن و به دنیای والای درون سفر کن. دنیای ظاهر نقش و خیالی بیش نیست. بلند شو و همت کن و در راه دل پا بگذار.” به قول حضرت سعدی “برو عاشق شو ای عاقل.” در واقع در تمام این مدت، شمس الدین (معشوق) ذره ای از حقیقت لایتناهی را به مولانا نشان داده تا تنها او را تحریک کند که مرد راه عشق شود.

بیشتر بخوان بیشتر بدان  طوطی و بازرگان

بیت11: پدری کردن منظور بزرگواری کردن در حق یک نفر پایین دست تر است. مثل پدر در حق فرزند. حالا از مرشدش می خواهد در حق او بزرگواری کند و به او بگوید که آن عشق عظیم بی نظیر چیست. اما محبوب می فرماید اگرچه بزرگواری صفت خداوند است (که مولانا شمس را در حد خدایش می دیده یا به بیان دیگر خدا را در شمس الدین می دیده) اما به خاطر خدای بزرگوار (پدر) حرف نزن و از من مخواه که چیزی بیشتر از این بر تو فاش کنم.

 

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگویعنی چه

در حضور من فقط از معشوق بگو یا دم فروبند

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگوحمید هیراد

در ادامه این آهنگ زیبا را ازحمید هیراد بنام غلام قمرم می شنوید.

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو شاملو

در ادامه این آهنگ زیبا را ازاحمد شاملو بنام غلام قمرم می شنوید.

برای دانلود  اینجا کلیک کنید.

 

سپاس که تا این لحظه با ما همراه بودید.

با تشکر مولیزی.

 

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.