طوطی و بازرگان

طوطی و بازرگان

طوطی و بازرگان

طوطی و بازرگان

با سلام وسپاس از شما بازدیدکنندگان گرامی سایت مولیزی.دراین پست قصد شرح این داستان این داستان عبرت آموز را دارم.

امیدوارم مطالب پیشرومفید واقع شود.

طوطی و بازرگان مثنوی معنوی

این شعردر دفتر اول مثنوی ومعنوی,شاعربزرگ مولوی واقع شده است.

بود بازرگان و او را طوطیی

در قفس محبوس زیبا طوطیی

چونک بازرگان سفر را ساز کرد

سوی هندستان شدن آغاز کرد

هر غلام و هر کنیزک را ز جود

گفت بهر تو چه آرم گوی زود

هر یکی از وی مرادی خواست کرد

جمله را وعده بداد آن نیک مرد

گفت طوطی را چه خواهی ارمغان

کارمت از خطهٔ هندوستان

گفتش آن طوطی که آنجا طوطیان

چون ببینی کن ز حال من بیان

کان فلان طوطی که مشتاق شماست

از قضای آسمان در حبس ماست

بر شما کرد او سلام و داد خواست

وز شما چاره و ره ارشاد خواست

گفت می‌شاید که من در اشتیاق

جان دهم اینجا بمیرم در فراق

این روا باشد که من در بند سخت

گه شما بر سبزه گاهی بر درخت

این چنین باشد وفای دوستان

من درین حبس و شما در گلستان

یاد آرید ای مهان زین مرغ زار

یک صبوحی درمیان مرغزار

یاد یاران یار را میمون بود

خاصه کان لیلی و این مجنون بود

ای حریفان بت موزون خود

من قدحها می‌خورم پر خون خود

یک قدح می‌نوش کن بر یاد من

گر نمی‌خواهی که بدهی داد من

یا بیاد این فتادهٔ خاک‌بیز

چونک خوردی جرعه‌ای بر خاک ریز

گر فراق بنده از بد بندگیست

چون تو با بد بد کنی پس فرق چیست

ای بدی که تو کنی در خشم و جنگ

با طرب‌تر از سماع و بانگ چنگ

ای جفای تو ز دولت خوب‌تر

و انتقام تو ز جان محبوب‌تر

نار تو اینست نورت چون بود

ماتم این تا خود که سورت چون بود

از حلاوتها که دارد جور تو

وز لطافت کس نیابد غور تو

نالم و ترسم که او باور کند

وز کرم آن جور را کمتر کند

عاشقم بر قهر و بر لطفش بجد

بوالعجب من عاشق این هر دو ضد

والله ار زین خار در بستان شوم

همچو بلبل زین سبب نالان شوم

این عجب بلبل که بگشاید دهان

تا خورد او خار را با گلستان

این چه بلبل این نهنگ آتشیست

جمله ناخوشها ز عشق او را خوشیست

عاشق کلست و خود کلست او

عاشق خویشست و عشق خویش‌جو

طوطی و بازرگان انگلیسی

لطفا برای دیدن ترجمه انگلیسی این شعر به سایت زیر مراجعه فرمایید.

لذت فارسی

طوطی وبازرگان عطار

این شعردر اسرارنامه عطار,در بخش یازدهم واقع شده است.

حکیم هند سوی شهر چین شد

بقصر شاه ترکستان زمین شد

شهی می‌دید طوطی هم نشینش

قفس کرده ز سختی آهنینش

چو طوطی دید هندو را برابر

زفان بگشاد طوطی هم چو شکر

که از بهر خدا ای کار پرداز

اگر روزی بهندستان رسی باز

سلام من بیارانم رسانی

جوابی بازآری گر توانی

بدیشان گوی آن مهجور مانده

ز چشم هم نشینان دور مانده

چه سازد تا رسد نزد شما باز

چه تدبیرست گفتم با شما راز

حکیم آخر چو با هندوستان شد

بر آن طوطیان دلستان شد

هزاران طوطی دل زنده می‌دید

بگرد شاخها پرنده می‌دید

گرفته هر یکی شکر بمنقار

همه در کار و فارغ از همه کار

فلک سر سبز عکس پر ایشان

مگس گشته همای از فرایشان

حکیم هند آن اسرار برگفت

غم آن طوطی غمخوار بر گفت

چو بشنودند پاسخ نیک بختان

در افتادند یک سر از درختان

چنان از شاخ افتادند بر خاک

که گفتی جان برآمد جمله را پاک

ز حال مرگ ایشان مرد هشیار

عجب ماند و پشیمان شد ز گفتار

بآخر سوی چین چون باز افتاد

سوی آن طوطی آمد راز بگشاد

که یاران از غم تو جان نبردند

همه بر خاک افتادند ومردند

چو طوطی آن سخن بشنید در حال

بزد اندر قفس لختی پر و بال

چو بادی آتشی در خویشتن زد

تو گفتی جان بداد او نیز و تن زد

یکی آمد فریب او نبشناخت

گرفتش پای و اندر گلخن انداخت

چو در گلخن فتاد آن طوطی خوش

ز گلخن بر پرید و شد چو آتش

نشست او بر سر قصر خداوند

حکیم هند را گفت ای هنرمند

مرا تعلیم دادند آن عزیزان

که هم چون برگ شو بر خاک ریزان

طلب کار خلاصی هم چو ما کن

رهایی بایدت خود را رها کن

بمیر از خویش تا یابی رهایی

که با مرده نگیرند آشنایی

بجای آوردم از یاران خود راز

کنون رفتم بر یاران خود باز

همه یاران من در انتظارم

من بی کار اینجا بر چه کارم

چو تو مردی بهم جنسان رسیدی

بخلوت گاه علوی آرمیدی

چو مردی زندهٔ جاوید گشتی

خدا را بندهٔ جاوید گشتی

چه خواهی کرد گلخن جای تو نیست

قبای خاک بر بالای تو نیست

عزیزا جهد کن گر راز جویی

که با خود راز خود می‌بازجویی

برون گیری زچندین پرده خود را

پدید آری بخاصیت خرد را

چو وقت خواب می‌آید فرازت

چرا می‌دارد از اسرار بازت

بوقت خواب بی‌خود می بمانی

چگونه هم رهت گردد معانی

بدان سان رغبتی داری تو در خواب

که یکسانست با تو آتش و آب

چو راه پنج حس در خواب بستت

چرا ذوقی ندارد جان مستت

وگر گویی که جان ز آنست بی ذوق

که دارد سوی خود ببریدن شوق

چرا وقت ریاضت جان هشیار

ترا در ذوق می‌آرد بیک بار

غرض اینست ای جویندهٔ راز

که تو خفته نیایی خویش را باز

چو خفتی قطره افتادت بقلزم

شدی در بی خودی یا در خودی گم

ببیداری اگر از خود شوی دور

چو خفتی گشتی اندر بی خودی نور

دلت از خود ببیداری نشان یافت

که بیداری ببیداری توان یافت

وگرنه شب نم تاریک روشن

درین دریا بود چون شیر و روغن

یکی کو شیر او درآب شد خوش

ولی روغن جداگشت و مشوش

مشو اینجا حلولی ای فضولی

که نبود مرد مستغرق حلولی

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *