بشنو از نی چون شکایت میکند

بشنو از نی چون شکایت میکند

بشنو از نی چون شکایت میکند

بشنو از نی چون شکایت میکند

وقت بخیر دوستداران شعر وادب فارسی.مولیزی مفتخر است تا بار دیگر به شما عزیزان اطلاع رسانی کند.دراین پست قصد به اشتراک گذاشتن این شعر معروف از مولوی را دارم.

ممنون از نگاه گرم شما.

شعر بشنو از نی چون شکایت میکند

این شعر در دفتر اول,مثنوی معنوی, شاعر بزرگ مولوی قرار دارد.

بشنو این نی چون شکایت می‌کند

از جداییها حکایت می‌کند

کز نیستان تا مرا ببریده‌اند

در نفیرم مرد و زن نالیده‌اند

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق

تا بگویم شرح درد اشتیاق

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش

باز جوید روزگار وصل خویش

من به هر جمعیتی نالان شدم

جفت بدحالان و خوش‌حالان شدم

هرکسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من

سر من از نالهٔ من دور نیست

لیک چشم و گوش را آن نور نیست

تن ز جان و جان ز تن مستور نیست

لیک کس را دید جان دستور نیست

آتشست این بانگ نای و نیست باد

هر که این آتش ندارد نیست باد

آتش عشقست کاندر نی فتاد

جوشش عشقست کاندر می فتاد

نی حریف هرکه از یاری برید

پرده‌هااش پرده‌های ما درید

همچو نی زهری و تریاقی کی دید؟

همچو نی دمساز و مشتاقی کی دید؟

نی حدیث راه پر خون می‌کند

قصه‌های عشق مجنون می‌کند

محرم این هوش جز بیهوش نیست

مر زبان را مشتری جز گوش نیست

در غم ما روزها بیگاه شد

روزها با سوزها همراه شد

روزها گر رفت گو رو باک نیست

تو بمان ای آنک چون تو پاک نیست

هر که جز ماهی ز آبش سیر شد

هرکه بی روزیست روزش دیر شد

در نیابد حال پخته هیچ خام

پس سخن کوتاه باید والسلام

بند بگسل باش آزاد ای پسر

چند باشی بند سیم و بند زر

گر بریزی بحر را در کوزه‌ای

چند گنجد قسمت یک روزه‌ای

کوزهٔ چشم حریصان پر نشد

تا صدف قانع نشد پر در نشد

هر که را جامه ز عشقی چاک شد

او ز حرص و عیب کلی پاک شد

شاد باش ای عشق خوش سودای ما

ای طبیب جمله علتهای ما

ای دوای نخوت و ناموس ما

ای تو افلاطون و جالینوس ما

جسم خاک از عشق بر افلاک شد

کوه در رقص آمد و چالاک شد

عشق جان طور آمد عاشقا

طور مست و خر موسی صاعقا

با لب دمساز خود گر جفتمی

همچو نی من گفتنیها گفتمی

هر که او از هم‌زبانی شد جدا

بی زبان شد گرچه دارد صد نوا

چونک گل رفت و گلستان درگذشت

نشنوی زان پس ز بلبل سر گذشت

جمله معشوقست و عاشق پرده‌ای

زنده معشوقست و عاشق مرده‌ای

چون نباشد عشق را پروای او

او چو مرغی ماند بی‌پر وای او

من چگونه هوش دارم پیش و پس

چون نباشد نور یارم پیش و پس

عشق خواهد کین سخن بیرون بود

آینه غماز نبود چون بود

آینت دانی چرا غماز نیست

زانک زنگار از رخش ممتاز نیست

بشنوید ای دوستان این داستان

خود حقیقت نقد حال ماست آن

معنی شعر بشنو از نی چون شکایت میکند

(1)    بشنو اين ني چون حكايت مي‌كند       

از جــدايي‌ها شكــايت مي‌كند

از اين ني بشنو كه چگونه از فراق سخن مي‌گويد و از جدايي‌ها و ايام هجران شكوه مي‌كند. [ني، تمثيلي است از انسان كامل و ولّي واصل. اينكه ني رمزي از وجود انسان تلقي شود پيش از مولانا هم در نزد صوفيان معمول بوده است، از آن جمله شيخ احمد غزالي در رساله بوارق يك جا به ني (= قَصَب) اشاره مي‌كند و آنرا رمزي از ذات انساني مي‌شمرد. همچنين در حديقه سنائي و در ذيل اوحدالدين رازي بر سيرالعباد سنائي هم اشارت‌هايي به درد و سوزِ ني و ارتباط آن با احوال انساني هست.

(2)         كز نيستان تا مـرا ببريده‌اند                 در نفيرم مــرد و زن ناليده‌اند

از همان روزي كه مرا از اصل و خاستگاهم (نيستان) جدا كرده‌اند، مرد و زن در ناله‌هاي من ناله‌هاي جانگداز خود را سر داده‌اند. يعني همراه من از درد فراق ناليده‌اند. [با آنكه معني بيت ساده و روان است، ولي جمعي از شارحان آنرا به سنگلاخ تأويلات دشوار و خم اندر خم برده‌اند. از آن جمله گفته‌اند كه مراد از نيستان، اعيان ثابته و ماهيات است. جامي، انقروي، اكبر آبادي و حكيم سبزواري بر اين نهج رفته‌اند.

بعيد است كه مولانا چنين مقصود گنگ و مبهمي را اراده كرده باشد. منظور بيت: از وقتي كه روح لطيف آدمي از مرتبه الهي به بيان جهان مادي هبوط كرده سخت غمگين است و اشتياق دارد كه به اصل خود رجوع كند.]

(3) سينه خواهم شَرحه شَرحه از فِراق              تا بگويـــم شـرح درد اشتياق

دلي مي‌خواهم كه از درد و سوز فراق پاره پاره شده باشد، تا براي چنين دلي از درد اشتياقم به وصال سخن بگويم. [مسائل عرفاني و روحاني را فقط از طريق تجربه‌هاي دروني مي‌توان دريافت، زيرا كميت الفاظ و عبارات در انتقال اين احوال لنگ است.]

(4) هر كسي كو دور مانْد از اصل خويش             باز جويــد روزگار وصــل خويش

هر كس كه از اصل و مبدأ خود دور افتاده باشد، سرانجام به تكاپو مي‌افتد و روزگار وصال خود را مي‌جويد تا بدان نائل شود. [اين بيت سير كمالي موجودات بخصوص انسان را بيان داشته است. مولانا در يكي از آثار منثور خود گويد: … عجب صعب و دشوار و غريب آن باشد كه قطره تنها مانده در بيابان، كوهساري يا دهان غاري يا در بيابان بي‌زنهاري از آرزوي دريا كه معدن آن قطره است. آن قطره بي‌دست و پا تنها مانده بي‌پا و پاافزار، بي‌دست و دست‌افزار از شوق دريا يارِ بي‌مدد سيل و يار غلطان شود و بيابان را مي‌بُرد به قدم شوق سوي دريا مي‌دواند بر مركب ذوق.

رجوع به مبدأ دو نوع است: يكي رجوع اختياري و ديگري رجوع اجباري. رجوع اختياري آن است كه سالك با ارشاد انسان كامل، طريق تصفيه را پيمايد و به تهذيب نفس رسد. و حقيقت را شهود كند. ولي رجوع اجباري فقط با مرگ و فناي كالبد عنصري تحقق يابد.]

(5)    من به هر جـمعيتي نالان شــدم            جفت بد حالان و خوش‌حالان شدم

بیشتر بخوان بیشتر بدان  بسم از هوا گرفتن

من براي اينكه همدم و همرازي پيدا كنم و درد فراق را با او در ميان بگذارم در ميان هر جمعيتي حاضر شدم و ناله‌ها كردم. هم با آنان كه حالي نازل دارند حشر و نشر كردم و هم با آنان كه حالي عالي دارند. [بد حال به معني بيمار و تبه‌روز و غمگين است. و مجازاً به كسي اطلاق شود كه حالات قلبي‌اش نازل باشد. اما خوش‌حال به معني شادمان و نيك‌بخت است. و مجازاً به كسي گفته شود كه حالات قلبي‌اش عالي و شكوهمند باشد. اكبر‌آبادي گويد: مراد از «جمعيت»، مجلس است. مستمعان دو قسم‌اند: خوش‌حال و بدحال.

«خوش‌حال» آن كسي است كه با استماع نغمه، در معرفت و حضور به روي اوگشوده گردد. و «بدحال» كسي است كه فسق و فجور در باطنش پيدا شود و يا محبت مال و جاه در طبيعت او هويدا گردد. حكيم سبزواري معتقد است كه چون انسان كامل مظهر جميع اسماء و صفات الهي است و صفت قهر و لطف را توأمان دارد، پس با همگان اعم از صالح و طالح معاشرت كند.]

(6)      هر كسي از ظنِّ خود شد يار من             از درون من نجست اســـرار من

هر كس از روي وهم و گمان خود با من يار و همراه شد، ولي هيچكس از اسرار درون من واقف نشد. [ظنّ و گمان، حراميان طريق سالكان و اهريمنان سبيل طالبان‌اند. اگر سالك نتواند از كمند اين دزدان راه برهد به منزلگه حقيقت نرسد.

(7)    سرّ من از نـــاله من دور نيست              ليك چشم و گوش را آن نور نيست

هر چند رازهاي دروني‌ام در ناله‌هاي من نهفته و از آن جدا نيست و به گوش هر كس مي‌رسد، ولي چشم را آن بينايي و گوش را آن شنوايي نيست كه به اسرار نهفته من پي ببرد. [اين بيت شريف سؤال مقدّري را پاسخ داده است.

(8) تن ز جان و جان، ز تن مستور نيست           ليك كس را ديدِ جــان دستور نيست

به عنوان مثال با اينكه جسم و جان به هم پيوسته‌اند و هيچكدام از ديگري پوشيده و نهفته نيست، ولي كسي اجازه ندارد كه جان را ببيند. يعني آنان كه اسير جسم و جسمانيات هستند نمي‌توانند روح لطيف را ادراك كنند.

(9) آتش است اين بانگِ ناي و نيست باد          هــر كه اين آتش ندارد نيست باد

اين نغمه ني در واقع آتش است. يعني كلام گرم و آتشين اولياء الله است و معلول بادها و هواهاي نفساني نيست.

(10)     آتش عشق است كاندر ني فتاد          جوشش عشق است كاندر مَي فتاد

اگر ني به ناله و حنين پُر سوز و گداز مي‌افتاد به خاطر آتش عشقي است كه در آن افتاده و موجب نواي حزين آن شده است و اگر باده مي‌جوشد آن هم به خاطر جوشش عشق است. [بيت فوق بر اين اصل اشراقي افلاطوني مبتني است كه عشق در جميع كائنات جاري و ساري است. بدين معني كه هر موجودي به سوي مرتبه عالي‌تر خود اشتياق دارد و اصولاً سبب حركت و تكاپوي موجودات، شوق به كمال است.

(11)      ني حريف هر كه از ياري بريد        پرده‌هايــش پرده‌هــاي ما دريد

انسان كامل كه همچون ني، نواي الهي مي‌سرايد يار و مصاحب آن كسي است كه از همه متعلقات و آويزش‌هاي دنيوي‌اش بريده باشد. مقامات معنوي آن اولياء حجاب‌هاي ظلماني و نوراني سالكان را از هم بدرد.

(12)   همچو نَي زهريّ و تَرياقي كه ديد؟       همچو ني دمساز و مشتاقي كه ديد؟

آيا تاكنون كسي زهر و پادزهري مانند ني ديده است؟ معلوم است كه نديده است و آيا تاكنون كسي همدم و مشتاقي مانند ني ديده است؟ مسلماً نديده است. [همانطور كه حضرت حق با صفت قهر و لطف موصوف شده، انسان كامل نيز به صفت قهر و لطف متسف است.

(13)     ني حديث راه پر خون مي‌كند            قصــه‌هاي عشق مجنون مي‌كند

ني از راه پر خون سخن مي‌گويد: يعني انسان كامل از راه پر مشكل و خطرناك عشق ربّاني حرف مي‌زند. و داستان‌هايي از عشاق پاكباز و مجنون صفت بازگو مي‌كند. [«راه پر خون» كنايه از مرگ اختياري است. به شرح بيت (4) همين دفتر رجوع شود.]

(14) محرم اين هوش جز بي‌هوش نيست          مر، زبان را مشتـري جز گوش نيست

اين هوش، محرمش تنها كساني هستند كه از عقل معاش بي‌هوش‌اند. يعني اسرار حقيقت را تنها اهل فناء كه از غير حق بيهوش‌اند درك نتوانند كرد و نااهلان و منكران در مقابل اين اسرار كر و گنگ هستند. چنانكه طالب زبان، تنها گوش است و هيچ عضو ديگري الفاظ را كه به وسيله زبان گفته مي‌شود نمي‌تواند بشنود. پس تا شخص لوح ضمير را از اوهام و خيالات نپردازد راز حقيقت را درك نتواند كردن. مصراف دوم جنبه تمثيلي دارد و شبه دليلي است براي اثبات مفاد مصراف اول.

(15)          در غم ما روزها بيگاه شد              روزها با سوزها همراه شد

در غم عشق ما روزها از پي هم آمد و عمر سپري شد. و ايام و اوقات توأم با سوز و گداز گرديد. يعني درد طلب عشاق و ميل به وصال در آنان دائمي است و لحظه‌اي منقطع نمي‌شود.

(16) روزها گر رفت، گو: رَوْ، باك نيست               تو بمان اي آنكه چون تو پاك نيست

اگر اين روزهاي پُر سوز سپري شود و عمر گذشت بگو: اي عمر بگذر كه از گذر تو هيچ باكي ندارم. امّا تو اي حضرت معشوق، عنايات و الطافت هماره متوجه ما باشد كه تويي پاك و منزه و همچون تو كسي منزه نيست. [منظور دو بيت اخير: ارزش و اعتبار حيات از ديد عاشق عارف، نيل به حضرت معشوق است. حياتي كه عاري از طلب حقيقت باشد در نظر او هيچ ارزشي ندارد.]

(17)  هر كه جز ماهي، ز آبش سيــر شد          هر كه بي‌روزي است، روزش دير شد

بجز ماهي، هر كس از آب سير مي‌شود. زيرا حيات ماهي فقط در آب ميسر است. همينطور عاشق صادق نيز بدون عشق و طلب حضرت معشوق زندگي نتوان كرد. پس مايه حيات عاشق، عشق است و هر كس كهاز آب عشق و عرفان، بي‌نصيب باشد روحي پژمرده و افسرده دارد. يعني هر گاه كسي دچار دل‌سيري و ملال گرد معلوم مي‌شود كه از عشق و معرفت بي‌بهره است. 

بیشتر بخوان بیشتر بدان  بی مزد بود و منت

(18)         در نيابد حال پخته هيچ خام             پس سخن كوتاه بايد والسلام

شخص خام نمي‌تواند احوال پختگان را دريابد. زيرا حال آنان را نمي‌توان با الفاظ و عبارات درك كرد. حال كه چنين است پس بايد سخن را كوتاه نمود و دم فرو بست. [اشاره به اينست كه شرط معرفت و درك حقيقت، مناسبت حال است، زيرا معرفت حقيقي وقتي حاصل شود كه مُدرِك با مُدرَك اتحاد داشته باشد.

(19)      بند، بگسل، باش آزاد اي پسر           چند باشـي بند سيم و بند زر؟

اين بيت در جواب سؤالي مقدر است. گويا كسي مي‌پرسد: يا حضرت مولانا پختگان معرفت و يقين چه سان بدان مقام منيع رسيده‌اند؟ يا چگونه مي‌توان حال پختگان را دريافت؟ جواب: اي پسر معنوي! قيد و بند تعلقات دنيوي را پاره كن و از زنجير دنيوي و نفساني آزاد شو. آخر تا كي گرفتار سيم و زرخواهي بود؟

(20)       گر بريزي بـحر را در كوزه‌اي               چند گنجد؟ قسمت يك روزه‌اي

به عنوان مثال، اگر آب دريا را درون كوزه‌اي بريزي، چقدر در آن جمع مي‌شود؟ مسلماً به اندازه نصيب و بهره يك روز. [اين استدلال در بيان حرص و آز بي‌عذار آزمندان پرداخته شده است. پس نبايد گرفتار حرص و آز شد، زيرا آزمندي آدمي را به پريشاني و اضطراب در مي‌كشد.]

(21)       كوزه چشم حريصان پُر نشد                  تا صـدف قانع نشد پر در نشد

چشم آزمندان با همه محدوديتي كه دارد هرگز سير نمي‌شود و هر چه زر و سيم بيندوزند پريشاني خاطرشان برطرف نمي‌شود، بلكه هر روز آتش حرص و آزشان تيزتر گردد. به عنوان مثال تا صدف قانع نباشد و از قطرات فراوان باران به چند قطره اكتفا نكند هرگز درونش پر از مرواريد نگردد. [برخي از قدما مي‌پنداشتند كه مرواريد از دانه‌هاي باران نيسان و يا نيسان حاصل مي‌آيد. خواجه نصير گويد: و در افواه مشهور است كه آن وقت به باطن صدف مي‌رسد به خاصيتي كه در جوف صدف قدرت ازلي (نهاده است) تعبيه كرده مرواريد متولد مي‌شود. مولانا در بيان ضرورت و فايده قناعت اين باور عاميانه را بر سبيل مثال آورده است.]

(22)  هر كه را جامه ز عشقي چاك شد             او ز حـرص و جمله عيبي پاك شد

هر كه جامه خودخواهي و نفساني‌اش از شدت عشق به حضرت معشوق چاك شود. او از حرص و هر نوع عيبي پاك خواهد شد. [عشق خواه حقيقي يا مجازي، سبب تبديل اخلاق است. ما مي‌بينيم كه شخص پيش از آنكه عاشق شود، ممسك و مال دوست و يا بددل و ترسوست، و همينكه عشق بر وجودش استيلاء يافت سر كيسه‌هاي بسته و مهر زده را باز مي‌كند و همه را در راه معشوق در مي‌بازد و يا به استقبال خطر مي‌رود و خويش را در بلاهاي صعب مي‌افكند و از هيچ چيز نمي‌هراسد. از همين نمونه، ساير اخلاق و اوصاف را مي‌توان قياس گرفت… آنچه گفتيم در عشق صورت بود كه آن را عشق مجازي مي‌نامند. و اين تأثير در عشق به حقيقت و شخصيت‌هاي معنوي هم قابل انكار نيست.]

(23) شاد باش اي عشق خوش سوداي ما          اي طبيــب جمـــله علت‌هاي مـــا

اي عشق خوش سوداي ما، يعني‌اي عشقي كه موجد هيجانات خوب و جذاب روحي مي‌شوي. و اي طبيب همه دردها و امراض ما! هماره شادمان و با نشاط باش. [اما نيكلسون معتقد است كه سودا تقريباً مرادف فكر است. احوال و هيجانات روحي اگر از عشق صوري ناشي شود ناپسند و بدسوداست، ولي اگر احوال و هيجانات روحي از عشق حقيقي منبعث شود پسنديده و خوش سوداست.]

(24)      اي دواي نخوت و ناموس ما                  اي تو افلاطـون و جالينوس ما

اي عشق! تويي دواي خودبيني و خودنمايي ما. و اي عشق! تويي طبيب روحاني و جسماني ما. [«عشق» در اينجا و بسياري از موارد مثنوي كنايه از معشوق است. افلاطون حكيم معروف يونان باستان به سال 427 پيش از ميلاد متولد شد، و نزديك به هشتاد سال زيست. وي از مردم شهر آتن بود. او پزشك و عالم بود و به هيأت افلاك و علم خواص و طبايع اعداد دانا بود. وي را زعيم حكماي اشراقي دانسته‌اند، چرا كه راه وصول به حقيقت را تهذيب نفس و مكاشفه مي‌دانسته‌اند. از اينرو در اين بيت كنايه از طبيب روحاني است.

اما جالينوس از مشهورترين اطباي يونان باستان پس از ابقراط محسوب شود. وي بس جهانگردي مي‌كرد و بسياري از شهرها را ديد. او در سن هفده سالگي در طب و فلسفه و علوم رياضي به درجه كمال رسيد و در بيست و چهارسالگي در اين علوم به مقام اجتهاد نائل شد. جالينوس هنگامي ظهور كرد كه صنعت طب دستاويز سوفسطائيان شده بود و محاسن آن از ميان رفته بود. بدين جهت خود را مهيا كرد كه از طب دفاع كند و آن را در محل مناسب خود گذارد. او عقايد و آراء ابقراط و پيروانش را تأييد و تحكيم كرد و كتبي بسياري در اين باب نگاشت و حقايق طب را آشكار ساخت و عقايد طبي را تأييد نمود. جالينوس در اينجا كنايه از طبيب جسماني است.]

(25) جسم خاك از عشق، بر افلاك شد           كوه، در رقــص آمد و چالاك شد

جسمي كه از خاك است بر اثر عشق الهي بر اوج افلاك و آسمانها رفت و كوه به رقص و رفتار آمد. [مصراع اول به موضوع معراج به معني عام اشارت دارد، هر چند كه معراج پيامبر (ص) و عروج عيسي (ع) و ادريس (ع) را نيز شامل مي‌شود.

(26)    عشق، جـان طور آمد، عاشقا!             طور، مســت و خرَّ موسي صاعقا

اي عاشق! آن روحي كه به كوه طور جان و حيات بخشيد عشق بود. به بركت عشق بود كه كوه طور مست شد و موسي (ع) از عظمت و مهابت آن بيهوش بر زمين افتاد.

(27)    با لب دمساز خود گر جفتمي             همچو ني من گفــتني‌ها گفتمي

اين بيت در جواب سؤالي مقدر است. گويا كسي مي‌پرسد: يا حضرت مولانا اين عشق چيست كه از عظمت آن، اجسام خاكي به معراج مي‌روند و كوه طور به رقص مي‌آيد و موساي نبي بيهوش بر زمين مي‌افتد؟ اگر ممكن است اسرار آن عشق را براي ما بازگو كن. جواب: اگر با لب يارم كه با زبان حال من دمساز است، قرين مي‌شدم مانند ني گفتني‌هاي بسياري مي‌گفتم و اسرار عشق را به شرح باز مي‌گفتم. [ولي دريغا كه محرمي نمي‌يابم كه راز عشق را بدو گويم. يا چنان در قبضه نائي معشوق و تصرفات او هستم كه از خود اختياري ندارم. بي‌عنايت او هيچ سرود و ندايي از من برنمي‌آيد.]

بیشتر بخوان بیشتر بدان  چون نیک بنگری همه تزویر میکنند

(28)     هر كه او از همــزباني شد جدا           بي‌زبان شد، گر چه دارد صد نوا

زيرا هر كس كه از همزبانش جدا شود، اگر صد نوا و نغمه هم كه داشته باشد باز هم لال و بي‌زبان خواهد بود. [يكي از آداب عارفان و اهل سلوك صمت (= خاموشي) است. صمت بر دو نوع است: يكي صمت عامگان و ديگري صمت خاصگان. مراد صمت عامگان اينست كه سالك مبتدي بايد زبان خود را مواظبت كند و آنرا كمتر بكار گيرد تا خطا و زلل كمتري مرتكب شود. چرا كه زبان همچون مركبي نافرمان است كه اگر بسته‌اش ندارند، تنوسني كند و موجب زيان شود. و اما مراد از صمت خاصگان اينست كه عارفان كامل و سالكان منتهي مجاز نيستند كه اسرار طريقت و حقيقت را به هر گوشي القاء كنند، مگر به قدر اهليت اشخاص. يعقوب چرخي گويد: اهل تصوف را سخناني است كه به هر زبان بيان آن نتوان كرد و ايشان به آن زبان خاص بيان اسرار حقيقت مي‌كنند در ميان همديگر، هر كه واقف نيست پيش او سخن تصوف نتوان گفت. ابن عربي در اسرار صمت گويد: صمت مطلق درست نيست، زيرا بنده مأمور است كه ذكر خدا گويد، بلكه تنها اين خاموشي در ظاهر اوست و نه در باطن وي.]

(29) چونكه گل رفت و گلستان در گذشت       نشنوي زان پس ز بلبل ســرگذشت

همينكه فصل گل سپري شود و ايام گلستان بگذرد، ديگر از بلبل نغمه‌اي نخواهي شنيد. [اين بيت نيز مانند بيت پيشين، مضمون بيت (27) را تأييد و تأكيد مي‌كند. يعقوب چرخي گويد: چون بلبل روي گل بيند، هزاردستان را نواي خود سازد. و اما در خارستان زمستان، بي‌نوا ماند، يعني حكم الهي را به اهل آن توان گفت. اما پيش جاهلان از آن بيان نتوان كرد. حضرت اميرمؤمنان به كميل گفت: در دل من، علوم بسياري است و كسي را نمي‌يابم كه به او بگويم. از اينجا گفته‌اند: كلِّم النّاس علي قدر عُقُولِهِم.]

(30) جمله معشوق است و عاشق پرده‌اي      

 زنده معشـوق است و عاشق مرده‌اي

هر چه هست معشوق است، و عاشق پرده‌اي بيش نيست، و آنكه زنده حقيقي است فقط معشوق است، و عاشق بدون معشوق كالبد بي‌جاني بيش نيست. [«پرده» را اگر همان پرده معروف بگيريم كه بر در مي‌آويزند، مصراف اول جنبه تمثيلي خواهد يافت. بدين معني كه عاشق همچون پرده‌اي است كه حركت و جنبش آن از خود نيست بل از تصرفات معشوق است. چنانكه جنبش پرده نيز از باد است نه از خود. و اگر «پرده» را كنايه از حجاب هستي بشري و ظاهري عاشق بگيريم منظور اينست كه وجود موهوم بشري عاشق، حجابي است كه او را از حضرت معشوق جدا مي‌كند. اين وجه مناسب‌تر است. و اگر «پرده» را به همعني موسيقايي آن بگيريم بعيد مي‌نمايد، هر چند كه خالي از وجه هم نيست. به هر حال غالب شارحان مثنوي اين بيت را حمل بر وحدت وجود كرده‌اند. مصراع دوم مناسب است با مفاد آيه 88  سوره قصص: كُلُّ شيءٍ هالكٌ الّا وجهه. «همه چيزبه نيستي رود جز ذات خداوند». نيز مناسب است با آيه 26 و 27 سوره رحمن: كُلُّ مَنْ عَلَيها فانٍ وَيَبْقي وَجْهُ رَبِّكَ ذوالجلالِ و الاكرامِ. «همه چيز به فنا رود و تنها ذات پروردگارت كه شكوهمند و بزرگوار است باقي است.»]

(31)       چون نباشد عشق را پرواي او              او چو مرغي مانْد بي‌پر، وايِ او!

اين بيت از لحاظ مضمون مكمل و مؤيد بيت پيشين است. معني بيت: اگر عشق به سوي عاشق توجه نكند، عاشق مانند پرنده پركنده‌اي است كه هواي به حالش! [بعضي از شارحان در معني بيت فوق نوشته‌اند: «هر كس كه پرواي عشق نداشته باشد…» اين معني همانطور كه استاد نيكلسون گفته سست و ترديدآميز است. زيرا عشق حق از حق سرچشمه مي‌گيرد و به لطف او الهام مي‌شود. وقتي كه خداوند به عاشقان خويش عنايتي نداشته باشد، لطف خود از آنان دريغ مي‌دارد. و در نتيجه نمي‌تواند در مدارج كمال به پرواز درآيد. «پرواي او» و «پر، وايِ او» جناس مركب است.]

(32)   من چگونه هوش دارم پيش و پس           چون نباشد نور يـارم پيش و پس؟

اگر نور باطن حضرت معشوق در پيش و پس من نباشد، من چگونه مي‌توانم با اين عقل جزئي و ادراك محدود راه خود را بيابم و در آن سلوك كنم؟

(33) عشق، خواهد كين سخن بيرون بود         آينه، غـــــمّاز نبود چون بـــــود؟

عشق ايجاب مي‌كند كه معاني و اسرار به ظهور رسد، زيرا چگونه ممكن است كه آينه صيقلي اشيا را در خود منعكس نكند؟ [اگر عشق در جان آدمي شرر زند، آثار آن در افعال و احوال او نمايان گردد. پس توان گفت كه عشق مانند آينه‌اي است كه صور اشيا را در خود نمايان مي‌گرداند. همينطور در آينه عشق نيز، احوال عاشق آشكار شود. پس عشق، كشّاف ضمير است.]

(34)   آينه‌ات، دانــي چرا غمّاز نيست؟                ز آنكه زنگار از رخش ممتاز نيست

مي‌داني كه چرا آينه دل و روحت اسرار و حقايق معنوي را نشان نمي‌دهد؟ به خاطر اينكه زنگار هوي و هوس را از روي آن پاك نكرده‌اي. [منظور اينست كه چون دل، صاف و روشن شود اسرار عرفاني و حقايق رباني در آن منعكس گردد. مادام كه شخص، دل از زنگار نپردازد حقايق رباني در آن نقش نيابد.]

(35) 

بشنوید ای دوستان این داستان

خود حقیقت نقد حال ماست آن

معنی این بیت این است که برای ما هم اتفاق می افتد.

منبع:ویکی نبشته

بشنو اين ني چون حکایت می کند

این شعر گاهی اوقات با این مصرع شروع می شود.

 

امیدوارم مطالب پست مفید واقع شده باشد.

با سپاس فراوان مولیزی.

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.