دیو سپید شاهنامه

دیو سپید شاهنامه

دیو سپید شاهنامه

دیو سپید شاهنامه

با سلام خدمت دوست داران شعر وادب. مولیزی مفتخراست که بار دیگر به شما همراهان گرامی اطلاع رسانی کند.در این پست قصد معرفی این موجود افسانه ای را دارم.

از این که تا آخر پست با ما همراه هستید,سپاس گذارم.

داستان دیو سپید شاهنامه

دیوِ سپید بر پایه داستان‌های شاهنامه نام فرمانروای دیوان در کشور مازندران بود. او کیکاووس شاه ایران و سپاهش را در غاری به بند کشید که رستم برای آزادی ایرانیان به نبردِ دیو سپید رفت. رستم به یاریِ اولاد غارِ دیوسپید را یافت و دیو سپید را در غار خفته دید. برای به جا آوردنِ آیینِ جوانمردی، او را از خواب بیدار کرد و با وی جنگید. یک دست و یک پای دیو را برید و جگرش را از سینه بیرون کشیده و از کاسهٔ سر او، کلاه‌خودی برای خویش ساخت. کیکاووس و یارانش را نیز آزاد کرد.

دیو سپید درشاهنامه نماد چیست

دیو سپید ، چونان دیوان دیو ، نمادی از بزرگ ترین بت می تواند بود ” بت من ” که شکستنش دشوار ترین کار است .

رستم و دیوسپید شاهنامه

داستان نبرد رستم با دیو سپید خوان هفتم از هفت‌خوان رستم است.

رستم با پهلوان اولاد به راه افتاد وقتی به هفتکوه رسید و نزدیک غار شد و در اطراف لشکر دیوان را دید به اولاد گفت:«تا به حال هرچه به من گفته‌ای درست بوده است، پس حالا هم راه را به من نشان بده و از رازهای آن مرا با خبر کن.» اولاد گفت:«وقتی آفتاب گرم شود دیو به خواب می‌رود، پس باید صبر کنی تا بتوانی پیروز شوی.»

بیشتر بخوان بیشتر بدان  دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوش

رستم صبر کرد و پس از آن از آنجا به سوی دیو سپید رفت. غار تاریک بود. وقتی چشمش به‌تاریکی عادت کرد، دیو سپید را دید که چون کوهی خوابیده بود.

رستم نعره‌ای کشید و دیو را بیدار کرد. دیو سنگ آسیاب را برداشت و به طرف رستم رفت. رستم با تیغ یک دست و یک پای دیو را برید و با او گلاویز شد.

سرانجام رستم چنگ زد و دیو را از گردن بلند کرد و بر زمین کوفت و او را از پای درآورد. دیوانی که آنجا بودند همگی فرار کردند.

رستم سروتن شست و به نیایش پروردگار پرداخت. سپس همراه اولاد به سوی کاووس حرکت کردند.

کاووس باخبر شد رستم بازگشته است، پس شاد شد و بر او آفرین گفت.

رستم خون دیو را در چشمان کاووس شاه و همراهانش ریخت و همه بینا شدند، بعد تاج و تخت مازندران را به کاووس سپرد.

شعر دیو سپید در شاهنامه

وزان جایگه تنگ بسته کمر

بیامد پر از کینه و جنگ سر

چو رخش اندر آمد بران هفت کوه

بران نره دیوان گشته گروه

به نزدیکی غار بی‌بن رسید

به گرد اندرون لشکر دیو دید

به اولاد گفت آنچ پرسیدمت

همه بر ره راستی دیدمت

کنون چون گه رفتن آمد فراز

مرا راه بنمای و بگشای راز

لطفا برای ادامه شعر به سایت زیر مراجعه فرمایید.

گنجور

عکس دیو سپید شاهنامه

غار دیو سپید شاهنامه

اگرچه غارنوردان آن را به دلیل محل قرارگیری اش با نام شیرآباد می‌شناسند اما هنوز هم بین اهالی گلستان با نام “دیو سفید ” شناخته می‌شود.

بیشتر بخوان بیشتر بدان  سلامی چو بوی خوش آشنایی

 

امیدوارم مطالب مفید واقع شده باشد.”مولیزی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.